امیرعلی ماامیرعلی ما، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره
فاطمه مافاطمه ما، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

فرشته های با ما ...

فرشته های کوچولو

خدا جونم به این آیه عزیزت قسم خودت نعمت های عزیزی رو که بهمون هدیه کردی از هرچی چشم واتفاقه بده دور نگه دار بوس

14 ماهگی فرشته کوچولو

  این روزا باورنکردنی سریع میگذره و به سرعت برق پرنسس کوچولوی خونه ما 14 ماهه شد. این ماه خیلی ماه خوبی بود بالاخره به انتظار ما پایان دادو 2تا مروارید قشنگ با هم درآورد .دندون بالا و پایین هردو هم از سمت چپ و خداروشکر اصلا هم اذیت نشد و البته از دندون مهمتر فسقل خانم دیگه راه افتاد و اولین قدم های زندگیش رو برداشت.امیدوارم و از خدا میخوام که همیشه تمام قدم های زندگیت به همین شیرینی و جذابی باشه عزیز مامان واسه حرف زدن هم که اصلا کم نمیاره واسه خودش یکسره حرف میزنه و معلوم هم نیست که چی میگه ولی بابا ،مامان ،بده ،من ،بیا ،رو خیلی واضح میگه.هر کلمه ای رو هم که بهش میگیم تکرارمیکنه ،با این که درست نمیگه ولی معلومه که چی داره م...
29 مرداد 1395

گل پسر 2ونیم ساله

گل پسر ما یکم دیر حرف زد ولی خوب یکدفعه ای دیگه کامل حرف افتاد ولی هنوزم یه سری از حروف رو نمیتونه درست تلفظ کنه و همین هم حرف زدنش رو خیلی بامزه کرده و وقتی که حرف میزنه فقط میخوای بخوریش وقتی چیزی رو دوست نداره بخوره و من بهش میگم بخور،واسه اینکه نخوره میگه مامان بخورم دلم درد میگیره استفراغ میکنم تا همین چند روز پیش به سلام میگفت مام ولی الان میگه نلام  ماشین هم که هنوز واسش همون "هان هانه " هرجا میخوایم بریم میگه با هان هانی میریم ؟ وقتی خسته میشه میگه مامان حنه ام ( خسته ام ) بیا بریم بقاتیم (بخوابیم).  شبا هم که میخواد بخوابه میگه مامان ایر میخوام بقاتم.وقتی شیرش رو میخوره میگه بیا ازم بگیر الان حنه م...
15 خرداد 1395

نوروز 95

  امسال عید هم خدا قسمت کرد و امام رضا هم طلبید که بریم و سال تحویل رو مشهد باشیم 2روز قبل سال تحویل راه افتادیم و اول رفتیم به طرف سمنان خونه عمو حسین و بعد از یه شب موندن اونجا دوباره راه افتادیم و رفتیم به طرف مشهد خاله زهرا اینا هم از بندرحرکت کردن و اونا یکم زودتر ما رسیدن مشهد و سریع یه خونه گرفتن و ماهم خودمون رو به اونا رسوندیم.شب که رسیدیم دقیقا شبی بود که ساعت 4 صبح سال تحویل میشد  وقتی رسیدیم بچه ها حسابی مشغول هم شدن و دوباره دردسر غذا دادن به ثنا خانم شروع شد .باهر زحمتی بود بهش غذا دادیم و ساعتای 1شب که بود دیدیم میگه حالم خوب نیست و رنگش زرد شد.خلاصه اینکه مجبور شدیم ببریمش دکتر و دیگه درگیر بیمارستان ش...
10 فروردين 1395

رفتیم خونه خاله زهرا....

                                                        ما که هرچی به بابایی گفتیم ما رو ببر خونه خاله زهرا نمیتونست.  بالاخره تصمیم گرفتیم خودمون بریم و بابایی رو تنها بزاریم   این کار رو هم کردیم و خودمون 3تایی با قطار رفتیم خونه خاله زهرا بندرعباس  خیلی هوا عالی بود مخصوصا دریا که میرفتیم ... بابایی هم دیگه طاقت نیاورد و اومد بندر  البته منم گفتم دیگه نمیام تا بیای دنبالمون  اینجا هم رفتیم قشم ......
8 اسفند 1394

25 ماهگی امیرعلی جون

اینقد این روزا سریع میگذره که اصلا باور نکردنیه.  یک ماه از 2ساله شدن پسرم میگذره.یعنی 2ساله شد به این سرعت انشاالله که همه چیز به همین خوبی که تا الان بوده سپری شه حالات مختلف آقا موقع دستشویی  اصلا دوست نداره این وضعیت رو علاقش به میوه همچنان سر جاشه.  مخصوصا به لیمو شیرین و پرتقال .به لیموشیرین میگه "مو " یکسره هم در یخچال رو باز میکنه و جا میوه ای رو نشون میده و میگه " مو مو "   جدیدا هم فقط عمو پورنگ میبینه  کاری سرمون آورده که قسمت های محله گل و بلبل رو دانلود کردم و لپ تاپ رو در تصرف خودش درآورده.به عمو هم میگه " عم "  علاقش به  " عم " از لیموشیرین هم بیش...
13 دی 1394

یک ماهگی تا 6 ماهگی پرنسس کوچولو

                                           یک ماهگی عسل بانو این عروسک خوشگل من وبابایی تو یک ماهگیشه  خیلی کوچولویی  خیلی خوب میخوابیدی راحت شیر میخوردی و با کمال خونسردی هم میخوابیدی عزیزم  هنوز هم خونه آقا جون هستیم  البته اگه این آقای داداش بزاره   تا میدید که من تنهام و تو نیستی تو بغلم میدویید و میگفت نی نی  بعد میومد سراغ پشه بندت .البته یکم داداشی هنوز کوچیکه خودشو و نمیدونست که تو دیگه خیلی خیلی کوچولویی و یکم پسرونه برخورد میکرد و اگه دیر میرسیدیم م...
29 آذر 1394

تولد 2سالگی شاه پسر

24 ماه از اون روز قشنگ و تکرارنشدنی میگذره که خدای مهربون لطفش رو شامل ما کرد و گل پسری هدیه کرد که به واسطه اون نعمت بزرگ مادر شدن رو هم به من عطا کرد.همیشه خداروشکر میکنم به خاطر این محبت بزرگ این 2سال با تمام خوشی هاش گذشت و الان یه پهلوون جلو چشمام میبینم که داره به سرعت برق و باد بزرگ میشه که شیرمرد بابا و مامانش بشه انشاالله به امید اون روز تولد امسال هم به خاطر محرم و صفر مجبور شدیم که یکم با تأخیر یعنی پنج شنبه 26 آذر بگیریم و مثل سال گذشته شیراز گرفتیم.و باز هم طبق معمول بابایی لحظه آخر رسیدن و تمام زحمت تولد افتاد رو دوش مادرجون و دایی. والبته خاله فاطمه که زحمت آتلیه و تزئینات و الباقی رو کشیدن  و فرق اصلی...
27 آذر 1394

تولد نی نی کوچولو

بالاخره انتظار کشیدن تموم شد و نی نی دوممون پنجشنبه 28 خرداد یعنی دقیقا روز اول ماه مبارک رمضان ساعت 9:50 صبح به دنیا اومد.البته این فسقلی هم خیلی واسه دیدن ما و این دنیا عجله داشت خیلی زودتر از وقتش دنیا اومد فاطمه خوشگل ما باید 19 تیر دنیا میومد که دیگه حوصلش نشد بیشتر صبر کنه و خودش رو نشون داد روز اول تو بیمارستان  خیلی خیلی کوچولو بودی همش 2کیلو و 750 گرم.همش تقصیر خودته که اینقد عجله داشتی اینم از آقاجون و بابایی که بعد از بیمارستان واسه دختر خوشکلمون گوسفند قربونی کردن   ...
28 خرداد 1394